من در واحد مهندسی تیپ ۳۳المهدی ماموریت داشتم که در محور عملیاتی این تیپ که محور راس البسه خوانده می شد کار کنم و یک جاده تدارکاتی از آسفالت تا نهر حاج محمد که از اروند انشعاب می گرفت بکشیم، جاده را باید از میان نخلستانهای کنار اروند باید عبور داریم یک های آنجا باتلاق مانند بود بغلت چند سال جنگ و مسدود شدن نهرها و طغیان دریا آب تمام زمینهای اطراف را پوشانده و برای ایجاد جاده مجبور بودیم از بیرون خاک آوردند آب ریخت و توسط لودر و بلدوزر صاف کرد وبالا باتلاقی زمین بارها دستگاهها در گل می نشست و این کار را بسیار مشکل می کرد در این ماموریت جهادسازندگی مازندران با ما همکاری داشتند، شبانه روز با فعلیت چشمگیری و تلاش فراوان در ساخت جاده مشغول کار بودیم. در این ماموریت از کمپرسیهای مردمی که ماموریت داشتند استفاده می کردیم برای پیشرفت کار برای راننده های شخصی تعداد سرویس معین کرده بودیم تا راننده ها دو شیفت کار نمایند ودر عوض زودتر ماموریت را به اتمام برسانند.
تیپ المهدی سه جاده تدارکاتی در سه نهر به نامهای نهر حاج محمد و نهر علم و نهر ابتر داشت که باید جاده آنها را واحد مهندسی رزمی بکشید. این سه محور عملیاتی تیپ المهدی بود و بقیه تیپ و لشکرها هم بدین صورت در منطقه مشغول به کار بودن.
بعد از ایجاد جاده ها وقت عملیات نزدیک بود نیرو ها از آواز و آبادان توسط اتوبوس و کمپرسیهای به خط آورده می شد.
در روز ۶۴/۱۱/۲۰یک دستگاه بلدوزر d۶ویک بیل مکانیکی مقدار مورد لزوم گونی بیِ و کلنگ و الوار سوار شناور کردیم آماده منتظر دستور بودیم تا خط دشمن که شکسته شد حرکت کنیم فاصله تا خط مقدم ۸۰۰ متر بود کمترین عرض اروند رود.
همه آماده و مهیا بدیم منطقه از نیرو و تجهیزات شلوغ بود قایق ها در کنار اسوه پهلو گرفته بودند.
نیرو ها از بسیج و سپاه در دسته ها مختلف منتظر دستور پیشروی بودند بچه ها هر یک در باره عملیات با یک دیگر صحبت می کردند بعضی ها از شهید شدن و غیره صحبت می کردند شور و هیجان غیر قابل وصفی در میان بچه ها بود عملیات بزرگی در پیش بود باید از بزرگترین رودخانه که در هر ۲۴ساعت دو نوع حرکت متضاد با سرعت ۴۰ کیلو مت داشت گذشت آنهم زیر آتش دشمن .منم آن شب وصیتنامه خود را نوشتم در آن موقع بانشاط بودیم .
ساعت ۹شب با دوستان که مسولیت داشتند در چادر دور هم نشسته و فرمانده واحد در مورد عملیات ما را توجیه کرد مسولیت ها مشخص شد تقسیم کار انجام شد من مسئول استحکامات شدم .
آغاز عملیات والفجر ۸
ساعت ۲۲/۱۵ناگهان صدای شلیک دستجمعی توپخانه شروع شد عملیات آغاز شدی نه ها تکبیر گویان به بیرون پریدندآسمان در لحظه جلوه دیگری داشت آسمان روشن شده بود آتش توپخانه بسیار سنگین بود صدای انفجار و شلیک در هم پیچیده بود و لحظه ای قطع نمی شد .شب عجیبی بود همه خوشحال و هیجان زده بودند و برای پیروزی دست به دعا برداشتیم و مشغول تلاوت قرآن شدیم. منم دفتر خود را که همیشه همراه داشتم برداشتم و مشغول نوشتن خاطرات شدم یه مینو کاتیوشا در نزدیکی چادر ما بود که هنگام شلیک باعث دلهره می شد انتظار جواب توپخانه دشمن را داشتیم اما خوشبختانه حتی یک گلوله به طرف ما شلیک نشد علت را نمی دانم دشمن غافلگیر شده بود اصلا انتظار حمله از این نقطه را نداشت به همین دلیل هیچگونه عکس العملی از طرف عراق نشد.
خبر شکسته شدن خط دشمن در جبهه دیگر متعلق به لشکر ثارالله از بچه های کرمان را شنیدیم بسیار خوشحال منتظر شکستن خط خودمان شدیم آن شب را تا صبح آماده باش بیدار ماندیم خط ما هنوز شکسته نشده بود دو سنگر عراقی ها که مجهز به پدافند ضد هوای بودند مقاومت می کردند و بچه های خط شکن نتوانسته بودند از خط عبور کنند .
هوا روشن شد خبرهای رسیده حکایت داشت که تمام خطوط دشمن شکسته شده و نیروی ایران پیشروی کرده بودند جز خط ما که هنوز داشت مقاومت می کرد
اولین صبح عملیات
صبح روز ۶۴/۱۱/۲۱فرا رسید عملیات پیروز شده بود ساعت ۱۰صبح حاج آقا اسدی فرمانده تیپ با یک قایق بطرف خط دشمن که هنوز مقاومت می کرد حرکت کرد.و یک ساعت بعد خبر گرفتن خط رسید و ما حرکت را آغاز کردیم شناور را که به او سطه می گفتیم بوسیله دو قایق کشیده می شد آروم آروم به طرف اروند حرکت کردیم.
روستا در با فاطمه ۱۰۰متری از یکدیگر حرکت می کردیم .نهر را پشت سر گذاشتیم وارد اروند شدیم موقعیت خود را بوسیله بی سیم گزارش می کردیم در اروند بدلیل سرعت آب حرکت با دشواری انجام می
عبور از اروند
با هر مشکلی بود از طول نهر عبور کردیم و به اروند رسیدیم ،در اروند مشکل سرعت آب را داشتیم آب از چپ به راست در حرکت بود و سرعت مناسبی داشت ولی چند ساعتی بیشتر وقت نداشتیم چون جریان آب عوض می شد و سرعت بالای داشت چون آب اروند با جزر و مد دریا هماهنگ بود و آب رودخانه یکی دو ساعت دیگر خالی می شد و اگر تا این مدت ما از رودخانه عبور نکرده بودیم با جریان آب به طرف دریا کشیده می شدیم پس باید سعی و تلاشمان را به حد اکثر می رساندیم تقریبا به نزدیک وسط رودخانه رسیده بودیم که صدای غرش هواپیماها را در آسمان شنیدم. سرها همه بسوی آسمان به هواپیماها نگاه می کردیم همینطور که به هواپیما نگاه می کردم رها شدن دو راکت را از هواپیما دیدیم که به طرف شناور ما می آمد همه پچه ها پراکنده شدند و در زیر بلدوزر و دیگر وسایل پناه گرفتند هرچند که بی فایده بود چون اگر شناور مورد اثابت راکت قرار می گرفت همه یا از بین می رفتیم یا در آب می افتادیم . خوشبختانه راکت ها با غرش مهیبی از روی سر ما رد شدند و به یک کشتی به گل نشسته از زمان های گذشته خورد بعد از آن مجددا هواپیمای دومی هم مثل اولی دو راکت پرتاب کرد که آن هم به همان کشتی خورد خوشبختانه ما از این حمله هوایی نجات پیدا کردیم. دیگر چشم از آسمان بر نمی داشتیم .آسمان پر از هواپیما بود یک هواپیما را دیدیم که در آسمان خلبان آن پرید و با چتر پائین می آمد ترسمان بیشتر شد بل آخره بعد از چهار ساعت به نهری که به خطوط عراق منتهی می شد رسیدیم خورشید غروب کرده بودکه به اسکله ای که قرار بود پهلو بگیر رسیدیم وسایل را پیاده کردیم من تا هوا روشن بود گشتی به خط مقدم عراقیها زدم و سنگرها را گشتم هنوز جنازه ها روی زمین بود تلفات دشمن سنگین بود همه سنگرها با گلوله توپ و کاتیوشا زده شده بود سنگرها پراز جنازه بود بغضی از جنازه ها در حال فرا افتاده بودند. چند تای از جنازه ها را بازرسی بدنی کردم و مقداری پول عراقی برای یادبود برداشتم و بین بچه ها هم تقسیم کردم .
برچسب:
نویسنده: نیکان محمودی